۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

فقط یک لغزش کوچک باعث شد که من برای همیشه از دیدن چشم هایت و صدای خندهایت دور شوم

بدون اسم

دل من مانند کوچه متروکی ست
که هرازگاه، رهگذری
در آن آب دهانی پرت می کند
و با بی تفاوتی از آن می گذرد

پرسش

نمی دانم نمی دانم
چقدر راحت می شود ؟
خود خواه بود
احساس را کشت
عشق را پس زد
و به تاریکی لبخند زد

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

انتظار

ومن
با دلی خسته ، قلبی شکسته
روحی زخم خورده از جور زمان
منتظر خوام ماند
می دانم
که روزی خواهی آمد
ای عشق زیبا رویم
نمی دانم چه  کسی هستی
از کجا می آیی
اما تا آن لحظه زیبا
منتظر خواهم ماند
تا تمام هستی خود را
در هم آغوشی تو ایثار کنم
با تمام احساس
عشقم را فدایت بکنم